از مراسم تشییع سرداران شهید برمیگشتیم. آسمان ابری بود و انگار غم، همراه همه مردم در خیابانها حرکت میکرد. مادربزرگ از خاطراتش میگفت و من غرق حرفهای او بودم که چشمم به موتور لیموییرنگی افتاد. دو پسر جوان سوارش بودند.
مادربزرگ پرسید: «چه کسی جای این سردارها را میگیرد؟» همان لحظه یکی از آن دو جوان از موتور پیاده شد، رو به تصویر آقا مجتبی ایستاد و سلام نظامی داد. به مادربزرگ نگاه کردم و گفتم: «این هم جواب سؤالت.» روایتی از امید به نسل جوانی که ادامهدهنده راه شهدا معرفی میشود.